گفتنی ها






درباره من
گفتنی ها
دوباره زندگی...[28]
دوباره زندگی...اسم جدیدمه...برای اینکه یادم بمونه دوباره زنده شدم . ((در دنیای واقعی هیچکس دوبار زندگی نمیکند))
آی دی من;
تماس با من

اوقات شرعی
موضوعات وبلاگ

لینکهای روزانه
افتخارات جدید پژوهشکده رویان [23]
رشته‌های کم متقاضی دانشگاه‌ها حذف می‌شوند [22]
[آرشیو(2)]

لینک کردن موارد زیر به معنای تایید همه آنها نمی باشد:
بنفشه
جزوه های کلاسی ما
باسید علی تا فتح قدس و مکه
غروب صبح
تو کنارم هستی؟
فطرس فداکار
طعم شیرین دو دقیقه
آدمکها
سرگیجه
آریاسان
کشکول
گل دختر
علی و دلنوشته هایش
پاک دیده
غریب آشنا(سیمرغ)
سوتک
طلبه ای از نسل سوم
نافذ
یادداشت های یک خبرنگار(کامران نجف زاده)
ســائل جواب

عضویت در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 

لوگوی وبلاگ
گفتنی ها

آمار بازدید
بازدید کل :2714
بازدید امروز : 9
باردید دیروز16
 RSS 
   1   2      >

کاش زودتر دیده بودمت!
یادته؟ محرم 84...شب عاشورا ، اولین بار بود که دیدمت...
خوب البته قبلا هم دیده بودمت...اما دورادور....نه اینقدر نزدیک ، اینقدر واقعی و دست یافتنی...
عجب شبی بود اون شب... تو مال من شدی و من هنوز نفهمیدم چه کار خیری کردم که خدا تو رو بهم داد ؟ این سوالم بی جواب...تو هم مث بقیه نعمتام!
از وقتی تو رو انتخاب کردم ، رنگ خیلی چیزا دور و برم عوض شد . خیلیا چپ چپ نیگام میکردن...خیلیم حرف بارم کردن . برا خودم نه ، اما وقتی به تو چیزی میگفتن...یا ازت عیب و ایراد میگرفتن  ، خیلی بهم بر میخورد.
اما کم کم باهاشون کنار اومدم . گفتم حتما تقصیر خودمه که نتونستم خوبی‏های تو رو بهشون نشون بدم... باهاشون کنار اومدم...همین که نمیتونن تو رو داشته باشن کافیه !
نمیدونی تو خیابون ، وقتی باهات قدم میزنم ، چقدر خوشحالم ...دست خودم نیست اما شاید به بقیه که تو رو ندارن یه کمی هم فخر میفروشم!
                                                   
                                                                ...ادامه دارد!



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 4:41 صبح روز جمعه 14 تیر 1387


رستمینه ادبی حاصل تلاش شبانه ی 4 خوابگاهی دل گرفته (من و تفاله چایی و آریانا و یکی دیگه) بعد از اتمام امتحاناته. به این ترتیب که افراد دور هم جمع میشن و هر کی یه بیت از شعرو میگه... مسلما  بعضی قسمتاش ممکنه  کج و کوله باشه...خوب تو رستمینه ادبی طبیعیه ! اون شب نمیدونم چرا  بعضیا تاکید داشتن عشق و عاشقی  بیاد وسط...نوبت که بهشون میرسید اسم یار و عشق و نگاه و ... میاوردن! در واقع نه یاری بود نه دمپایی! بخونین متوجه میشین.
عجب شبی بود...اولاش خنده بود آخراش گریه...فردای اون شب قرار بود حدیث بره...همون حدیث که تا بود خیالمون از خیلی چیزا راحت بود ...


 

خوابم می آید
پلک هایم سنگین است
نمی دانم امشب را چگونه سر کنم
بی یار!
ماه از شانه راستم می تابد
چه سود؟ ماه هم پشت دیوار است...


در خاطره ام می ماند امشب
و سال ها بعد به یاد می آورد دیوار این دو عاشق را
نگاه های پر از حرف را
و از دور صداهایی می آید
و وحشت می تازد
یار مرا گذاشته می رود نامرد!


زندگی این است ، همین است
رفتن و رها کردن
عشق و سگ و فرار!
و خاطره های ماندگار
و دو دمپایی که مانده اند آن سوی دیوار
صاحب آنها کجاست؟
این سوی دیوار؟آن سوی دیوار؟ یا روی درخت مشغول تماشاست؟
شاید هم سگ او را خورده!


کجاست آن مردک عاشق پیشه؟


ما چهار تن بودیم
تندخوی ، تازه رسیده ای غریب ، کاتب و ارتفاعی که پست نبود
در تنها ترین شبی که تلخ نبود ، رنج نبود ، و هیچ امتحان مزخرفی نبود
به فردا می اندیشیم
به فرداهایی که شاید ما را از هم بگیرند
و یک دوست که فردا وداع خواهد کرد
او خواهد رفت و ما را در بطن نا ملایمات ، نا خواسته تنها خواهد گذاشت
گر او برود که به ما بگوید : این به و این نه؟
که بشناساند به ما گرگان در پوستین گوسفندان را؟
مجالی برای مشورت نمی ماند          - این بیت دزدی است!-


و تلاش مزبوحانه ی تند خوی برای ابراز احساساتش:
بغضی پنهان در گره مصنوعی ابروان
و اشکان پنهان پشت پرده پلکان


و تازه رسیده ای غریب ساک نگشوده گفت:
چگونه پس از تو شعرهایم را نجوا کنم
برای تختی که از غربت تو خالی است؟


و کاتبی ادیب
با دلی پر از احساس رقیق
با غمی سنگین از دوری رفیق
با خودش می گوید:
بعد از او...


و ارتفاع، باور نمی کند وداع را
فردا بی شک آغازی است
برای ساختن چیزی که او
 از ما همیشه می خواست
این که پاک باشیم و آگاه


حدیث این روزهای زندگی
هر چند می خواهیم تو را بسراییم
اما...


                                          1387/4/3
                                     
شب ، حیاط خوابگاه ،
    
                               
 پشت دیوار بتونی ، دانشگاه رامین


بعید میدونم کسی تا آخرش خونده باشه اما اگه خوندین اینم بخونین!
حدیث این روزهای زندگی! فارغ التحصیلیت مبارک هر چند هنوز باورم نمیشه ترم دیگه نباشی...خوابگاه بدون تو...کانون انتظار بدون تو....نشست مهدویت بدون تو...چقــــــــــــــــدر ازت یاد گرفتیم!


 



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 4:13 عصر روز چهارشنبه 5 تیر 1387



سلام
دیگه کسی حق نداره  از محرومیت و مظلومیت و عدم سازندگی شهر من بگه
با همه هستم
دیوونه شدم بس که این روزا از این پستا خوندم.
این یه کامنت جالب بود :
آن چه در خرمشهر می گذرد در بسیاری از شهرهای ایران نیز می گذرد
تمایزی بین این شهر و آن شهر نیست
منظورتان را نمی فهمم
البته شاهد یک موج مرثیه سرایی بر خرمشهر با این محتوای بیست سال بعد از جنگ هستیم که معلوم نیست چه اولویتی دارد
آنچه پیرامون خرمشهر است و اسفناک. نابودی تمامی آثار و بقایای اشغال است جز یک موزه کوچک و محدود.
تاریخ طبیعی دفاع مقدس نابود شده است دیگر چیزی از واقعیتهای خاکی و سیمانی و آهنی از سنگر ها و غیره باقی نمانده است آنچیزی که امام بر آن تاکید داشت



 


شما بلاگرا...چرا مینویسین این چیزا رو؟که یکی بیاد کامنت بذاره بگه خرمشهر چه اولویتی داره و چرا آثار جنگشو نمیذارن بمونه!!
هیچی...هیچ اولویتی نداره...اصلا خرمشهر ساخته شده بود که یه وحشی بهش حمله کنه و بعدش بشه موزه جنگ شماها!
بشه موزه و شماها عید که هوا خوب میشه یاد شهیداتون بیفتین ! و با انواع کاروانها بیاین بازدید و خاطره بشنوین و اشک بریزین...بعدم راه بیفتین تو بازارهامون و ترافیک وشلوغی ایجاد کنین و اجناس رنگ و وارنگ خارجی بخرین و برگردین شهر خودتون...باز سال دیگه 5 مهر و 3 خرداد که همه یاد آبادان و خرمشهر...دو شهر  مقاومت و ایثار می افتن...خواننده و مجری و عمو پورنگ بیان اینجا و جشن بگیرن !
جشن چی؟ برای کی؟ ما که دیگه حالمون از هرچی جشن و سالگرده به هم میخوره...وقتی همش اداس...همش نمایشه...خرمشهره 36 میلیونی دیگه بیشتر شبیه جکه برای ما...کی دلش واسه محرومیت خوزستانیا سوخته؟
بعد از 8 سال میزبان توپ و تانک و خمپاره بودن این روزا میزبان مردم کشور خودمونیم...افتخار آمیزه... ما میزبان شماییم و بشکه بشکه نفتی که زیر پای ماست و گاز و دود پالایشگاهشو ما داریم تحمل میکنیم میره کلان شهرای شما رو آباد کنه...
نوش جونتون...ما که بخیل نیستیم اما خیلی از شما بودین!
جنگ زده های ما که می اومدن تو شهراتون خوب هواشونو داشتین! مامانم همیشه میگه : نگاه های تحقیر آمیزی که به جنگ زده های خوزستانی میشد هنوز یادمه...
بگذریم...تویی که میگی محرومیت خرمشهر مثل بقیه جاهاس و اولویتی نداره حتما از نسل همونایی...
شهرستانی هایی دیدم که تو مدت اقامتشون اینجا ، با آب معدنی دست و صورت میشستن...حتما از همونایی.
شرط میبندم حتی واسه مسواک زدنم آب شرب شهر منو مزه مزه نکردی ، وگرنه درک میکردی مشکل آبی که به خاطرش مردم ریختن تو خیابون چیه؟
میدونی وقتی بفهمی درجوابش مسئولان آب کرخه استانتو فروختن به کویت چقدر درد داره؟ ...
این تیتر روزنامه هنوز یادمه:طرح نیشکر کام چه کسانی را شیرین خواهد کرد؟...کام ما رو که شور و بد مزه کرد...
کدوم دهکوره اطراف شهر تو گاز کشی نشده ؟میدونی4/3 شهر من هنوز گاز نداره؟
میدونی چقدر درد داره وقتی ببینی دیوونه های شهرای دیگه رو با ماشین میارن ول میکنن تو شهر تو ؟
آخه چقدر تبعیض؟؟؟
پالایشگاه به اون عظمت و ایییـــــــــــــــــــــــــــــــــنهمه جوون بیکار؟
چقدر تو بی انصافی!...تو از محرومیت مردم اینجا چه میدونی که میگی اینجا مث بقیه شهرای ایرانه؟حتما فقر از نظر تو
همون فقر مسخره ایه که دهنمکی تو فقر و فحشاش نشون داده...یه یخچال خالی!
آخرین بار کی اومدی اینجا؟حتما یه سال عید که هوای اینجا مسخ کنندس...میتونی گرمای 50-60 درجه آبادانو  بدون
کولر یا هر خنک کننده دیگه تصور کنی؟فکر میکنی  میشه یخچال خالی تو خونه خرابه نشینای اینجا پیدا کرد؟
کجا اقامت داشتی وقتی اومدی؟ حتما یه هتلی اردوگاهی جایی...تو سده و کفشه و هفتصد دستگاه و آخر ذولفقاری و دهکده و ...رو دیدی که میگی اینجا مث بقیه جاهاس؟
خونه خرابه ای دیدی که در نداشته باشه و چند تا خونواده از سر ناچاری توش زندگی کنن؟
من ننه میلادی میشناسم که زجر کشیده...شوهرش مرده..خواهرش زمان جنگ وقتی مردم آبادان تو جاده خاکی ای که میرسید به جاده ماهشهر فرار میکردن و هلیکوپترای عراق بالا سرشون راکت میزدن ، جلوی چشمش شهید شد...سرش از بدنش جدا شد و افتاد چند قدم جلوتر...دختر جوونش که روی یه گاز خراب و قراضه غذا می پخت آتیش میگیره...سوختگی درجه 3 و رو تخت بیمارستان مرد...حالا هم توی یکی از همون خرابه ها، تو خونه ای در و پیکر نداره و جای در یه پتوی کهنه رو با میخ آویزون کرده با 2 تا دختر نوجوونش چه زندگی نکبت باری داره...با دو تا دختر تو خونه ای که در نداره!!!
چرا تو میگی از آثار جنگ اینجا فقط یه موزه کوچیک مونده؟اینهمه خونه ترکش خورده و جاده های خمپاره خورده ، پس آثار چیه؟آثار جنگ تو سلول سلول مردم شهید داده و رنج کشیده و محروم آبادان و خرمشهر خوب مونده...
تو ندیدی میگی نیست!!...تو کی رفتی مناطق محروم اینجا رو ببینی؟تو کی توی چشای خرابه نشینای بیچاره ای نگاه کردی که گرسنگی ازشون میباره؟ننه میلاد میگفت:  بچم از مدرسه اومده میگه خورش سبزی چیه؟!!
چقدر حرف دارم بگم...چقدر خاطره از دیدن محرومیت ها...من جنگ و اون موشک بارونا رو یادم نمیاد...اون موقع اصلا نبودم اما از وقتی که بودم همین چیزایی رو دیدم که نوشتم .
یادمه سالی که آمریکا حمله کرد به عراق دبیرستانمون یه سمینار داشت...اساتید حاضر نبودن بیان...نکنه یه وقت یه راکتی چیز...
آره هر چی خطره مال ماست!
بعد از 8 سال دفاعی که باعث شد حتی یه وجب از خاک کشورمون جدا نشه ،
برای شما که ورودی شهراتون پر رنگ نوشتین به شهر شهید پرور...خوش آمدید ، افتخار پرورش شهید و مقاومت موند...
برای ما هم افتخار مقاومت موند...به اضافه ی محرومیت و فقر و رنج و اعصابای داغون و عدم امنیت و 4 هزار شهید...مهاجرت و بی خانمانی...افتخار مقاومت...مقاومت خرمشهر کوچه به کوچه نه ، خونه به خونه بود!...چون مردمش آزاده بودن...چون دلشون نمیخواست شهرشونو بدن به یه مشت وحشی...نمیخواستن بذارن اونا شهرو بچسبونن به خودشون...
مقاومت کردن با دستای خالی...بدون تجهیزات...گردانندگان کربلای 33 روزه حتی تیر نداشتن سگا رو بکشن که به جنازه جوونای شهیدشون حمله نکنن...!!!
کم نبودن تازه عروس دامادایی که فردای عروسیشون باید خونه و زندگی نو رو ول میکردن و آواره میشدن...وقتی هم برگشتن باید جونشون به لبشون برسه که شهرشون مث روز اولش بشه...که هیچ وقتم نمیشه...نه واسه اون مصوبه شورای امنیتی که بعضا میگن... و نه واسه امثال شمایی که میگین بذارین آثار جنگ بمونه!!!...واسه خاطر گردن کلفتای شهر که چند ساله خون مردمو میکنن تو شیشه و از همه چیزایی که میبینن ، واسه پست و مقاومشون راحت میگذرن..
مثل تو آقای نماینده!
کاش میشد تو هم اینا رو بخونی نماینده 4 دوره پیاپی مجلس شورای اسلامی!!. فکر نکن میترسم اسمتو بیارما...نه...نمیخوام هر دفعه میام تو وبلاگم اسمتو ببینم و کهیر بزنم!
راستی پیروزیت تو دور جدید مجلس مبارکت باشه
امیدوارم اون راه ناتمام ای که تو تبلیغاتت میگفتی و معلوم نیست چی هست زودتر تموم کنی!
میدونی که همه میدونن چه جوری هر دوره رای میاری...همه میدونن چقدر از حاشیه نشینای محروم بهت رای میدن...همه میدونن و کاری نمیتونن بکنن...خوب 5 تومنم 5 تومنه!
اونی که شکم خودشو و خونوادش گرسنس ، به این فکر نمیکنه که توی نماینده 12 سال چه گلی به سر شهرش زدی...اون پول چند روز غذاشو میگیره و رایشو میفروشه...تو هم راحت بشین تو خونه ملت و مطمئن باش جات اونقدر محکم شده که هیچ بنی بشری نتونه تکونت بده...
خیالت راحت باشه تا مردم شهرت محتاج 10-20هزار تومن پولن تو هر دوره رایتو داری
...
البته نمیخوام منکر همه  تلاشایی که تا به حال  شده بشم..خیلی واضحه که خرمشهر و آبادان مثل سال 67 نیستن .اما بعد از 20 سال فقط گاز کشی شدن 4/1 از شهر ، اونم با فشار شدید دولت چیزی نیست که در حد و اندازه این مردم رنج کشیده باشه....به قول دکتر احمدی نژاد :اینهمه شهر تو دنیا هست که اگه از مردمش بپرسی حاضرین برگردین به 2 سال قبلتون ؟ هیشکی حاضر نیست...اما آبادان خرمشهر دو شهرین تو دنیا که
مردمش آرزو دارن برگردن به28 سال قبل...


 



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 9:47 عصر روز دوشنبه 13 خرداد 1387



من : بابا...من با شیما سر یه پیتزا شرط بستم...حالا شیما باخته . ازش پیتزا بگیرم اشکال داره؟
بابا : خودت چی فکر میکنی؟
من : خوب نمیدونم.میخوام ببینم حرامه یا نه
مامان : حالا تو دلت میاد ازش بگیری؟
من : آآآآآآآآآره ! میخواست شرط نبنده...اگه منم باخته بودم میدادم!
مامان :(خطاب به بابا) ببین قدیما ما سر چه چیزایی شرط می بستیم ...اینا سر چیا شرط می بندن...
من :مثلا سر چی شرط می بستین؟
مامان : ما شرط می بستیم هرکی باخت 100 تا صلوات واسه اون یکی بفرسته!!!
من
:



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 12:47 صبح روز یکشنبه 5 خرداد 1387



1-هنوز وقتی بهش فکر میکنم اعصابم میریزه به هم....چقدر وقتمون تلف شد اونجا..نمایشگاه کتابو میگم....سالن ناشران دانشگاهی....1 ساعت وقت میذاشتیم برای گذشتن از هر راهرو...از بس شلوغ بود...از بس ازدحام بود...موج جمعیت خیلیا رو با خودش میبرد به ناکجا .من که همش تو غرفه های مختلف می پریدم و قایم میشدم تا یه کم خلوت بشه و بتونم رد بشم! خیلیا هم از این شلوغی سوء استفاده میکردن و هر از چند گاهی صدای جیغ و فحش و بد و بیراه از وسط جمعیت بلند میشد .......
و من اینجوری میشدم:


2- اینقدر تو این غرفه و اون غرفه قایم شدم که دوستمو گم کردم...موبالیا هم که آنتن نمیداد... نصف عمر شدم تا پیداش کردم...2 ساعت علافی!.


3- رفتیم سراغ خرید کتاب...کتابای دانشگاهی...مثلا اسمشون ناشر دانشگاهی بود و خریداراشون دانشجو! ...هییییچ خبری از بن کتاب و تخفیف و ...نبود. یه سری کارت خرید کتاب مسخره بهمون داده بودن که 20 تومن اعتبار داشت...اونام تو هیچ غرفه ای به کارمون نیومد..


.ما:کارت خوان دارین؟
فروشنده ها : نه...
- خرابه...
- خط شلوغه
- حالا حالاها نوبتتون نمیشه!


4-آخرین کتاب رضا امیرخانی...بیوتن...خریدم و گذاشتم بعد از امتحانا بخونمش...اگه طاقت بیارم!


5- تنها چیزی که باعث میشه نگم سفرم بیهوده گذشت ، دیدن یه دوست نتی از نزدیک بود...نه راستی...دوتا دوست!



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 9:6 عصر روز پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387


سلام


حالم اصلا اصلا خوب نیست...امروز تو کلاس دعوا شد....به قول بچه ها حسابی زدیم به تیپ هم!
از اونجایی که تو آزمایشگاه جمعیت زیاده و با کمبود ابزار و مواد مواجهیم گاهی چیزایی مثل شناساگر و بعضی از محلولها نایاب میشن...اینجور مواقع استفاده به نوبت بهترین راه حله اما بعضی از آقایون مثکه این چیزا کلا براشون تعریف نشدس. در نتیجه مشکلاتی رو برای بقیه همکلاسی هاشون به وجود میارن که الان حوصله تعریف کردن همه بچه بازیها رو ندارم...
اینجا بچه ها نوشتن


خلاصش اینه که اعصابم خورده ...حرمتها بینمون شکسته شده...و این به نظر من یعنی فاجعه...هر چی بیشتر به این رفتارای زشت میکنم بیشتر گیجگولی میگیرم!


با هیچ معادله ی انسانی ای نمیتونم قاپیدن ابزار از دست یه همکلاسی رو توجیه کنم...نمیتونم مسخره کردن و درگوشی خندیدن به یه همکلاسی از جنس مخالف تو جمع رو توجیه کنم.....نمیتونم کشیدن دست یه همکلاسی نامحرم!رو توجیه کنم! هر چقدر هم طرف دستکش دستش باشه!....


چی به سر فرهنگمون داره میاد؟دیگه حتی ادای با فرهنگارم در نمیارن...


بچه های این افراد نزاکتو از کی میخوان یاد بگیرن؟


این چه جو مسمومیه تو دانشگاه؟حیف اسم دانشجو...


ما که به کسی رو ندادیم...چه رفتار مشابهی داشتیم که بعضی ها اینقدر جسور شدن؟
امروز خیلی به هم ریختم...ولی موضوع مال امروز و دیروز نیست...خیلی سوال دارم و جوابشون پیدا نمیشه
چرا بعضیا تو دانشگاه حدودو نمیشناسن؟چرا اینقدر روابط زشت و غیر قابل تحمل شده؟چرا نگاه ها اینقدر گزنده و سنگین شده؟چرا نمیشه زیر این نگاه ها آزاد بود؟
بدم میااااااااااااااااااد از اسم رابطه خواهر و برادری استفاده میکنن و یه ریزه ظرفیتشو ندارن....
برادر اگه به خواهرش اینجوری نگاه میکرد و باهاش اینجوری رفتار میکرد که دیگه هیچی...
فکر کنم مشکل فراتر از دانشگاهه...
فکر کنم خیلی داد زدیم و حق و حقوقمونو  خواستیم...به سلامتی از پشت پرده هم که بیرون اومدیم و افتادیم تو دل جامعه...تبریک میگم! ولی حفظ حریم و منزلت شوخی نیست...واقعا جنبه میخواد....



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 1:47 صبح روز پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387



دوباره زندگی میکنم.


و تو این زندگی جدید


سعی میکنم کمتر غیبت کنم


سعی میکنم دیگه چادر ملی نپوشم(یا کمتر بپوشم)


تقلب ممنوع


(چه گرفتنش چه  رسوندنش)


دوباره زندگی میکنم و این بار درستر تصمیم میگیرم


بیشتر فکر میکنم تا درستر انتخاب کنم


منظم تر میشم


اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم


شادتر زندگی میکنم


بد اخلاقی رو کمتر میکنم


و مطالعه رو بیشتر


تصعبات رو کمرنگتر میکنم و گشاده رویی رو پررنگ تر


خیلی کارا میشه کرد تو زندگی جدید


خیلی...


فقط موندم از کجا باید شروع کنم؟



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 3:59 عصر روز دوشنبه 9 اردیبهشت 1387


اولین علائم حیات...


                            من برگشتم... با کمال پر رویی !!!



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 3:29 صبح روز جمعه 30 فروردین 1387


همه از خداییم و به سوی او باز می‏گردیم...
بدینوسیله به اطلاع می رساند نویسنده این وبلاگ به دلایلی نا معلوم اقدام به خودسوزی کرده است.
در وصیتامه مرحومه مغفوره  قید شده از تمامی کسانی که وی را لینک کرده  یا با نظراتشان
موجبات شادی ایشان را فراهم نموده اند سپاسگذاری شود.
 از انجایی که وی گرفتار بلای خانمان سوز اعتیاد بوده پیش بینی میشود از دیار باقی هم به نوعی دستش به این دنیای مجازی باز شده وشاید وقتی دیگر...جایی دیگر ، اقدام به قلم فرسایی نماید


لازم به ذکر است آن مرحومه نویسندگان وبلاگ های  سوتک و مخصوصا کشکول را در ابتلای خود به این بیماری(یا ارتکاب این جرم) بسیار سهیم دانسته! و از آنها کمال تشکر را دارد...
از همه خوانندگان تقاضا می شود وی را از دعای خیر خویش محروم نگردانند.


با تشکر
 



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 9:6 عصر روز چهارشنبه 8 اسفند 1386


کو پرسید ز رود
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟         گفت : در رفتن من
کوه پرسید : و من؟           گفت : در ماندن تو
بلبلی گفت : و من؟
خنده ای کرد و گفت :         در غزلخوانی تو
.
.
.
آه از آن آبادی
که در آن کوه رود ،
رود ، مرداب شود ،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد ،
و نخواند دیگر ،
من و تو ، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز ،
در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده‏ی مان نیست ، بدان !
                                                                                             (سپهر )


 



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 3:51 عصر روز یکشنبه 21 بهمن 1386


امروز با بنفشه رفتیم دبیرستان سر زدیم.....نمیدونم دقیقا چی به سر بچه هاش اومده که هر کار کردم نتونستم باهاشون راحت باشم؟
زنگ انقلاب بود... مدیر مار و معرفی کرد ( با لفظ  خانم مهندس!!!)خیلیا منو شناختن و منم شناختمشون . ولی خوب که دقیق میشدم انگار هیچکدومو نمیشناختم! من عوض شده بودم یا اونا؟....
دبیرستانی که من امروز دیدم با 2 سال پیش که ما اومدیم بیرون خیلی فرق کرده بود ...همه چیزش...بنفشه میگفت انگار دیگه کسی اینجا درس نمیخونه.. .یعنی هنوز تیزهوشانه؟


با یکی از معاونا  سر این موضوع که باید دبیرستانی ها رو آماده کنیم برای فضای دانشگاه بحث می‏کردیم.گفتیم برای موج مخربی! که تو بعضی از دانشگاها وجود داره و بچه ها ناخودآگاه واردش میشن باید فکری کرد... گفتیم دانش آموز ، در کنار درس خوندن باید خودساخته بشه و مدرسه باید کمکش کنه.معاون می‏گفت شماها باید از فضای دانشگاه برای بچه تعریف کنید...واقع بینانه و منطقی، طوری که برای زندگی تو اون فضا آماده بشن.می‏گفت حرف شما اثرش بیشتره...
قرار شده دو شنبه برم برای پیش تجربی از رشته تحصیلیم بگم...شاید در مورد این مسایل هم حرف زدیم.البته شاید! شاید یعنی اگه باهاشون احساس راحتی کردم...یعنی اگه تونستم بشناسمشون .( منظورم همه دانش اموزا نیستنا...ولی خیلیا غریبه شده بودن که امیدوارم هیچ وقت گذارشون به این وبلاگ نیفته...)
.
.
.
-------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : معاون گفت موجی از بی دینی و فساد!!!..(منظورش روابط آزاد بود.من خودم با  آی کیوم گرفتم! )البته این بچه هایی که من دیدم باید دانشگاها رو اماده کنیم واسه موجی که این نوجوونا قراره با خودشون بیارن...



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 5:59 عصر روز پنجشنبه 11 بهمن 1386



از وقتی خبر رو شنیدم یه کلمه هم نتونستم درس بخونم...به خدا دیگه شورشو در آوردن...
دهه اول محرم...آتیش زدن پرچم های امام حسین... اونم تو خوابگاه دانشگاه ما؟؟؟ توی خود دانشگاه...شب امتحان که همه بیدارن...چه فاجعه وحشتناکی...
یعنی کار وهابی هاست؟ باز می خوان تفرقه بندازن؟ ادامه ی اختشاشات جدید شهر اهوازه؟


سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی داره تموم می شه؟بازم ما فقط شعارشو دادیم؟حیفه که نفهمیدیم انسجام اسلامی یعنی چی؟همیشه دیر می رسیم به توصیه های ره بر ؟
من الان باید دقیقا چی کار کنم؟؟؟؟؟؟



نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 3:48 عصر روز پنجشنبه 27 دی 1386


هر چی رو هارد داشتم پاک شد!...
همه اطلاعاتم..همه مقاله ها مصاحبه های هفته پژوهش...فیلم های موسسه تحقیقاتی که اونهمه بچه‏ها رو اذیت کردم تا بگیرمشون...فیلم و عکسای دانشگاه که همه منتظرن براشون بریزم رو سی دی...
هر دختری معمولا یه دفتر داره که توش شعر و نوشته های قشنگو یادداشت میکنه...خیلی ها رو دیدم از این دفترا دارن . خیلی وقت بود که دفتر من یه فایل متنی تو کامپیوتر بود که حالا پاک شده....خیلی از خاطراتم توش بود. هیچ نسخه دیگه ای هم ازش ندارم. متن‏های قشنگ...تامل بر انگیز! نوشته‏هایی که ازشون الگو گرفته بودم و شاید باهاشون متحول شده بودم..چقدر بهش خو گرفته بودم...پاک شد....دیگه نیست...هر وقت یادش می افتم گریم میگیره...
وای....عکسای امیر که قرار بود روشون کار کنم...اون عکسارو نمی‏دونم دوباره از کجا می‏تونم گیر بیارم.آخه امیر هم دیگه به این دنیا برنمی‏گرده تا عکس بگیره...

یه لحظه یاد
مرگ افتادم...خیلی دلم لرزید...الان بیشتر از اینکه حسرت اون فایل رو بخورم نگران مرگم! ...مرگ...گذشتن از همه دلبستگی‏های این دنیا!
دل کندن از یه فایل کامپیوتری ناقابل اینقدر منو پریشون کرده....روزی که قرار باشه از همه دلبستگی‏هام جدا بشم چقدر قراره بی‏قراری کنم؟
الان کم کم دارم می‏فهمم چه شهامتی دارن اونایی که از همه دلبستگی‏ها و لذت‏های این دنیا و از عزیزترین کساشون دل می‏کنن...چه شهامتی...

هیچ وقت مثل حالا به مرگ فکر نکرده بودم...چه مصرانه دارم تلاش می‏کنم برای برگردوندن اون فایل...اون موقع قراره برای از دست ندادن زندگیم چقدر دست و پا بزنم؟  مطمئنا فرصت زندگی دوباره به کسی نمی‏دن(وگرنه امیر می‏اومد تا دوباره ازش عکس بگیریم!... )
------------------------------------------------------------------
نتیجه اخلاقی:
1-تا فایل زندگیمونو دلیت نکردن قدر لحظه ها رو بدونیم...
2-تمرین کنیم تو این دنیای وانفسا به چیزی دل نبندیم که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...


نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 8:17 عصر روز چهارشنبه 19 دی 1386



محمد (ص) پیامبر برابری...


بعد از خوندن اون متن آرمتی ، یاد قسمتی از دیالوگ های فیلم محمد(ص)رسوال الله (the message) افتادم .وقتی مسلمونا بعد از تحمل رنج وفشار زیاد تو مکه ، به حبشه هجرت می‏کنن و به پادشاه نصرانی اونجا ، یعنی نجاشی پناه میارن...


نجاشی رو به مسلمین : چرا پیامبرتان شما را پیش من فرستاد؟
 یکی از مسلمین : چون شما هم مثل ما معتقد به کتاب آسمانی هستید. ما را فرستاد چون پروردگار با قلب شما از ما حمایت خواهد کرد...
.
.
.
وقتی به درخواست عمر درباره مساله برابری زن و مرد بحث می کنن:
یکی از مسلمین : خداوند زن را آفرید تا همدم مناسب مرد باشد...متفاوت هست ولی مساوی است...
عمر : مساوی؟؟!!...ما زن را می‏خریم.بهش غذا می‏دهیم...لباس می‏دهیم...ازش استفاده می‏کنیم و هر وقت خواستیم ردش می‏کنیم. زن ها با ما مساویند؟؟؟
یکی از مسلمین : خداوند انسان را از یک نر و یک ماده می‏آفریند. ای عمر...در میان زنان باید به رحمی که از آن متولد شدی احترام بگذاری.
نجاشی رو به عمر : چرا سیصد خدای شما زبان بسته هستند؟ در حالیکه خدای این مرد اینقدر بلیغ سخن می‏گوید؟


--------------------------------------------------------------
پی نوشت :
اعتیاد بد دردیه...از هر نوعی که باشه. تو فرجه های امتحانی همیشه یه طرف کتاب و درس و مساله است که انتظارتو می‏کشه و از یه طرف دیگه کیس و کیبورد و مانیتور چشمک می‏زنه .اگه بلد نباشی تعادل ایجاد کنی قطعا معتاد میشی...مثل من!...
کاش حد‏اقل به درس معتاد می‏شدم...





نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 8:5 عصر روز یکشنبه 16 دی 1386


سیاه:


مرا چه می شود؟


 این ترم اونقدر کلاسا برام مسخره بود که هیچ سوال بی ربط و با ربطی  از هیچ استادی نپرسیدم...نمی دونم دانشگاه با من چی کار کرده که اینقدر بی حوصله شدم؟ اونایی که منو می شناسن می دونن ترم پیش چقدر تو کلاسا اظهار فضل! می کردم و هر سوالی به ذهنم می اومد می پرسیدم.. اما الان... چه تفاوت وحشتناکی کردم از اون ترم تا حالا. دلم خوشه وارد دهه سوم زندگیم شدم...دهه سرنوشت ساز!


دیگه دارم کم میارم! دلیل این همه سکوت و خستگی و بی حوصلگی چیه؟چرا فکر می کنم هر چی می دوم به جایی نمی رسم؟ طوری که آرزو می کنم کاش 24 ساعتم 48 ساعت می شد. هر چند اون موقع بازمطمئنا دو ساعتش هم صرف خوندن این اراجیفی که استادا می گن نمی شد.اصلا من مشکل دارم! با این درسای الکی خیلی مشکل دارم . می خواستم برای رفع این مشکل برم دنبال تحقیق و پژوهش و ...رفتم تو انجمن علمی ، بلکه بتونم اونجوری که دلم می خواد از علم لذت ببرم. مثل تو دبیرستان. هر چیز جدیدی که یاد می گیرم تا  نیم ساعت فقط ذوقشو بکنم! بعد هم بهش فکر کنم و نشرش بدم! نشد! نمی شه! هر کس رامین درس خونده می دونه چرا نشد و چرا نمی شه...


خیلی برام سخت بود که درک کنم درسای دانشگاه رو می شه شب امتحان برای اولین بار خوند.چقدر زود شدم شب امتحانی!ای مرض بگیری فهیمه که مدیریت زمان نداری.کی گفت سال اول انتخاب رشته کنی؟


 


 



سفید:


این ترم با دقت خیلی بالایی میتونم بگم هیچ سوالی از هیچ استادی نپرسیدم!. خوبه آدم کم کم بزرگ بشه آخه همه جیزو که نباید پرسید.گاهی یه کم آدم فکر کنه جوابشو می گیره ، یا گاهی جواب سوالتو بدونی یا ندونی هیچ فرقی به حال جامعه بشریت نمی کنه!این اولین ارمغان دهه سوم زندگیمه: یه کم آروم تر باشم!


جالب بود این ترمی که داره تموم می شه . خیلی جاها رفتم و با خیلی فعالیتا آشنا شدم.فعالیتامون تو انجمن علمی منو یاد اون مورچه ای میندازه که اگه 100 دفعه دونش بیفته ، 100 دفعه برش می داره واسه چی؟ واسه اینکه امید داره( پسر خاله خطاب به کلاه قرمزی)! خاطرات خوبی دارم از این ترم. بهش که فکر میکنم میبینم واقعا خوش گذشت....


خوب برای گرفتن مدرکی به اسم لیسانس باید خیلی چیزا رو تحمل کنم که مطمئنا یکیش گذروندن همین درسای بی ربط این ترم های اوله! این که بعد ازکلاس رسم فنی بری سر کلاس علوم باغی و فیزیک الکتریسیته و مغناطیس و علوم زراعی! بالاخره این نیز بگذرد...خداییش اگه این کلاسا نبود کلی از خاطرات خوش و خنده های دسته جمعی رو نداشتیم.

مطمئنا خدا بی جهت آدما رو تو شرایط سخت قرار نمی ده. حتما چیزایی هست که باید یاد بگیرم و کسایی هستن که باید روشون اثر بذارم و ازشون اثر بپذیرم!

نویسنده » دوباره زندگی... . ساعت 9:8 عصر روز پنجشنبه 6 دی 1386


   1   2      >